خداحافظي...
ساده بگويم
نگاه زاده ي علاقه است.
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه كند،
ديگر تو از آن خود نيستي.
زمان مي گذرد ، زمانه نيز هم..
كودك ميشوي، جوان هستي و جواني نمي كني.
مي گذري.. پير ميشوي .. مي ماني..
باز هم مثل هميشه در پي گمشده اي هستي كه با تو هست و نيست...
باز در پي آن علاقه ي پنهان، آن نگاه هميشه تازه هستي..
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بي امان زمان جستجو مي كني.
غافل از آنكه او ديگر تكه اي از تو شده،سايه اي خوش بر دل تو
گوشه گوشه ي اين دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست.. عزيز دل.
سلام
شايد سلام امشب آخرين سلام تو اين بلاگ باشه !! نميدونم...
ديشب يكي از تلخ ترين شبهاي زندگيم بود. .
شب وداع ، شب جدايي، شب ...
تا حالا صد بار با هم خداحافظي كرده بوديم ولي هر بار جفتمون ميدونستيم كه دوباره بر ميگرديم.
اما ديشب، هردمون ميدونستيم كه ديگه بر گشتي در كار نيست...
بايد مسيرامونو ازهم جدا كنيم ... هركدوم بريم پي سرنوشتي كه در انتظارمونه...
سرنوشتي كه برامون او بالا رقم خورده ...
سخت بود .. خيلي.. ولي چاره اي نبود... يه روز اين اتفاق ميوفتاد..ميدونستيم...
به هر حال...
تو تمام اين مدتي كه با هات بودم و نبودم، يه دنيا خاطره دارم...
خاطره هاي تلخ و شيريني كه وقتي به يادشون ميوفتم، خنده ي تلخي رو لبام ميشينه
كه خود بهتر داني ...
12 فروردين.. اولين آشناييمون.. ساناز و شاهين كه باعث آشناييمون شدن!
دانشجوي رشته ي پزشكي كه براي كمك به يك دانشجوي كامپيوتر داوطلب ميشه..
همون شد كه ...
آره ! اين مدت تو خيلي از خنده ها و گريه هاي همديگه شريك شديم ...
"تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم..
جز ياد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم،
ما پاك سوختيم،
ما پاك باختيم..."
و اينكه خواستم بمونم ولي نتونستم...هر خطي كه بنوسم منو ياد اون لحظه ها ميندازه
( يادته؟ اون گزارشهاي لحظه به لحظه .. اون دعواها و آشتيا .. خنده ها .. گريه ها..)
برام سخته.. باور كن ...
كوچيك تر از اونم كه بخوام حرفي بزنم... فقط آرزو ميكنم كه به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي.. به اندازه ي كافي بكوشي تا قوي بموني، به اندازه اي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه ي كافي اميد، تا خوشحال بموني...
به خاطر همه چيز ممنون.
و اما امشب...
خيلي نيست كه باهاتون آشنا شديم ولي خيلي چيزا ازتون ياد گرفتيم...
نوشته هاي قشنگتون،صفا و صميميتتون، پاكي عشقتون و ....
همه و همه يه حس خوب و جاوداني تو دلامون كاشت.
درد دل با شما، شنيدن حرفاتون، دنيايي داشت..
الان هم برامون خداحافظي از شما دوستاي خوبمون خيلي سخته...خيلي...
فكر نمي كردم اينقدر بهتون عادت كنيم كه خدا حافظي ازتون اينجوري برامون دشوار بشه..
ولي بايد بريم...
بدونين كه هميشه به يادتون هستيم و دوستون داريم...
سعي ميكنيم كه بازم به خونه هاي قشنگتون بياييم.
ارزو مي كنيم كه همگيتون به آرزوهاي قشنگتون برسين.
براي ما هم دعا كنين...
خدا نگهدارتون
گل را مي توان زير پا له كرد ولي بوي عطر آنرا نمي توان در فضا كشت.
به ياد شهريار
حالا چرا؟
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي فا حالا كه من افتاده ام از پا ، چرا؟
نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زود تر مي خواستي، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان تو ام ، فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن، با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمي پاشد زهم، دنيا چرا؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟
"شهريارا" بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا؟
شاد باشيد
آرزوهاي لستر
جادوگري كه روي درخت انجير هندي زندگي مي كنه
به لستر گفت يه آرزو بكنه تا اون براش با جادو بر آورده كنه.
اون هم آرزو كرد كه حق دو تا آرزوي ديگه هم داشته باشه دوباره؛
يعني حالا به جاي يه آرزو، با زرنگي سه تا آرزو داره.
بعد با هر كدوم از اين سه آرزو،
مشخصا آرزو كرد براي سه تا ديگه آرزو ،
كه شد 9 تا آرزوي تازه،به اضافه ي همون سه تا آرزو
بعد با هركدوم از اين 12 تا آرزو
با زرنگي آرزوي سه تا آرزوي ديگه كرد
كه رسيد به 46تا- يا 52 تا شايد!
خلاصه ، به هر حال از هر آرزوش
در جهت آرزو براي آرزوهاي ديگه استفاده كرد،هي اومد روش،
تا رسيد به پنجاه ميليارد و هفت ميليون و هجده هزار و سي و چهار آرزو.
بعد اينها رو روي زمين پهن كرد
شروع به دست زدن و دور اونها رقصيدن كرد،
و بنا كرد به جست و خيز كردن و آواز خوندن،
بعد نشت به آرزوي آرزوهاي بيشتر كردن.
بازهم بيشتر... بازهم بيشتر... تا اينكه چند برابر شدند.
در حالي كه باقي مردم اين ميون مي خند يدند،داد و هوار مي كردند،
همديگر رو دوست داشتند، به ديدن هم مي رفتند و عاطفه نثار هم مي كردند،
لستر وسط اين ثروتش نشست و اونها رو
عين كپه ي طلا گذاشت روي هم تا اينكه شد قد يه كوه.
هي نشست و شمردشون.... تا اينكه پير شد.
يه پنجشنبه شبي هم ،ديدند كه مرده
آرزوهاش هم كنارش تلنبار شده.
همه رو شمردند و ديدند كه
حتي يه دونه هم گم نشده
همشون از نويي برق مي زدند!!بفرمايين چند تا بردارين
در اين ميون به ياد لستر هم باشين،
كه در اين دنياي سيب و بوسه و كفش،
اون آرزوهاشو با آرزو كردن حروم كرد....
"سيلور استاين"
اميد
اميد و آرزو ريشه ي حيات ماست.اگر چه اين ريشه حيات ما را به تدريج مي سوزاند،
ولي همين ريشه مايه ي زندگيست. "نيلي"
از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است. "شكسپير"
اميد دارويي است كه شفا نمي دهد اما درد را قابل تحمل مي كند. "مارسل آشار"
اميد سرابي است كه اگر نا پديد شود، همه از تشنگي خواهيم سوخت. "حجازي"
گذشته مكان يادگارها،آينده مقام اميدها و حال جايگاه تكليفهاست . "رشيد ياسمي"
هنگامي كه اميد در كسي بميرد كينه و انتقام دراو زنده ميگردد، هر قدر اميد كمتر باشد، عشق بزرگتر است. "ترنس"
نظر شما چيه؟
منتظرتون هستيم.
همراه با حافظ
درون معبد هستي
بشر،در گوشه ي محراب خواهشهاي جان افروز
نشسته در پس سجاده ي صد نقش حسرت هاي هستي سوز
به دستش خوشه ي پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند؛ سوي خدا-از آرزو لبريز-
به زاري از ته دل، يك"دلم مي خواست" مي گويد.
شب و روزش "دريغ" رفته و "ايكاش" آينده است.
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پرگل انديشه ام را زير پر دارند
صفاي معبد هستي تماشايي است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب؛
دلم مي خواست: بند از پاي جانم باز مي كردند
كه من، تا روي بام ابرها،پرواز مي كردم،
از آنجا ، با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!
دلم مي خواست : دنيا خانه ي مهر و محبت بود
دلم مي خواست : مردم در همه احوال با هم آشتي بودند.
طمع در مال يكديگر نمي كردند
كمر بر قتل يكديگر نمي بستند.
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند،
از اين خون ريختن ها ، فتنه ها، پرهيز مي كردند،
چو كفتاران خون آشام، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند!
دلم مي خواست : عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزو را-كه چون خورشيد تابان بود- مي ديدند.
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند.
به باد نامرادي ها نمي دادند.
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند.
چنين تنها ، به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند.
دلم مي خواست، يك بار دگر او را كنار خويش مي ديدم،
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم،
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد،
دلم مي خواست: دست عشق- چون روز نخستين- هستي ام را زير و رو مي كرد!
دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي كرد.
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد!
بهشت عشق مي خنديد.
به روي آسمان آبي آرام،
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.
به روي بامها ، ناقوس آزادي صدا مي كرد....
مگو :"اين آرزو خام است!"
مگو:"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است."
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد؛
وگر اين اين آسمان در هم نمي ريزد؛
بيا تا ما:"فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم."
به شادي :"گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم!"
"فريدون مشيري"
سلام .
از لطفي كه دارين ممنون.نوشته ي قبلي ما بعضي ها رو به اشتباه انداخته بود، كه تولد خودمونه!
نه دوستاي عزيز. يكشنبه تولد يه دوست خوب بود كه الان خيلي از ما دوره و دلمون براش خيلي تنگ شده بود.همين....
راستي اگه دوست داشتيد به سايت نغمه يه سر بزنيد. قسمت "نوا نماها"ش بد نيست.
جمعه ي خوبي داشته باشيد.خدا نگهدارتون
روز تولد
سلام.
امروز براي خيلي ها روزي معمولي بود!هوا ابري يا نه!آفتابي بود...
سرد سرد و زمستوني....
ولي يكي ، يا حتي شايد يه عالمه آدم توي اين دنيا،
امروز براشون خيلي خيلي مهم باشه.
شايد يكي مثل من و شما، امروز صبح كه از خواب بلند شده،
اين هواي سرد براش بهترين هوا بوده!
نگاههاي اطرافيانشو يه جور ديگه مي بينه! قشنگ تر از هميشه...
دوست داره اين نگاهه رو يه جور ديگه تعبير كنه..
فكر ميكنه كه همه مي دونن امروز براش چه روز مهميه!
اخه مگه آدم تو زندگيش چند بار متولد ميشه؟؟تو اين دنيا ، چند بار مياد و ميره؟
روز تولد هر كسي شايد خاطره انگيزترين روز زندگيش باشه و از آدماي دور و برش هم
انتظار داره كه اين روز مهم رو هيچوقت از ياد نبرن!
حالا يكم فكر كن...كسي هست كه روز تولد تو، براش مهمترين روز زندگيش باشه؟
صبح كه بيدار ميشه،بخواد تمام شاديهاي زندگيشو يه جا بهت تقديم كنه؟
و از تمام كسايي كه تو طول روز ميبينه، انتظار داشته باشه كه اين روز مهم رو جشن بگيرن؟
اگه همچين آدمي رو ميشناسي، بايد بگم روز تولد تو واقعا روز مهميه!
در واقع مهمترين روز زندگيته! پس خوش به حالت....
اين روز مهم رو غنيمت بدون و از همه مهمترسعي كن تمام تولدهات، تا آخرين تولدهم مهمترين روز زندگيت باشه ...
حالا كه حرف از تولد زديم و تو ماه دي هم هستيم،
اول به همه ي متولدين اين ماه، ماهشونو تبريك ميگيم و بعدش هم
خصوصيات متولدين اين ماه رو هم از طالع بيني پيدا كرديم و نوشتيم...
مردان متولد دي:
قدرت طلب، خانواده دوست، خوددار و سرد، و در عرصه عشق كم حرف و كم تظاهر از ويژگيهاي مهم مرد متولد ديماه است.
پدري جدي و خشك اما مهربان و دلسوز، او مقام را به ثروت ترجيح مي دهد.احتمالا اولين چيزي كه در يك مرد متولد دي نظر شما را به خود جلب مي كند، زبان نيش دار اوست، اما اندكي بعد مي بينيد كه در اين مورد نيز دوگانگي خاصي در اوست.
ابراز علاقه و عشق را بايد به وي ياد بدهيد، در غير اين صورت براي تمام عمر از شنيدن جملات عاشقانه و كلمات زيبا از دهان او محروم خواهيد ماند.
زنان متولد دي :
زن متولد دي ماه بسيار جاه طلب، كدبانو، منظم و كمي لجباز و زود رنج، آراسته و خوش لباس مي باشد.
زن متولد دي با نظم و اراده خاص خود مي تواند رهبري احزاب و مؤسسات خيريه را بدست آورد.
اگر با يك دختر متولد دي دوست هستيد، به اين نكته اساسي توجه داشته باشيد كه هدف نهايي او هميشه تأمين زندگي، جلب احترام و كسب اقتدار و برخورداري از موقعيت هاي چشمگير است و براي او اصلا فرقي نمي كند كه اين خواسته ها در پشت ميز رياست يك مؤسسه تجاري برآورده شوند يا در شغل آموزگاري و موزه داري.
ضمنا بايد مراقب بود كه آلت دست او قرار نگيريد، چه در اين كار نيز استادي فراوان داردكه اميال و افكار خود را به هركس ديكته كند.
ديگه راست و غلط بودنشو ، شما بگين !
و در پايان :
"وقتي به دنيا آمدي، توتنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدند.
سعي كن يك جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنند."
ما نگفتيما....
دوستون داريم.
سلام.
اول از همه از همتون ممنون. نمی دونين حضور تک تک شما اينجا ،چقدر ما رو خوشحال می کنه و برامون ارزش داره.... مرسی از حضور گرمتون... 
سلامي هم به hacker عزيز عرض كنيم ، كه لطف كردن و id مارو(nazanin762@yahoo.com)هكيدن.لطف كردن و دستشون درد نكنه.نمي دونيم اين بچه بازيا يعني چي!!!
خلاصه اينكه دو تا از اون ايميلها به دست خودمون رسيده كه اصلا ما اون id ها رو نميشناسيم
كه يكيشون هم با subject : GOLDFISH اومده.
اگر هم از طرف ما به كسي ميلي رسيد، همين جا ميگيم كه ما نيستيم .اگه خواستيم براي كسي ميل بزنيم، يه كاري ميكنيم كه معلوم باشه(يعني تابلو باشه)
بعد... مطالب زير رو بخونين ،فکر کنيم برای يه بار خوندن و فهميدن می ارزند.
"روياهای شکسته"
همان گونه که بچه ها با چشم گريان، اسباب بازيهای شکسته خود را برای تعمير و بازسازی نزد ما می آورند، من نيز روياهای شکسته ام را پيش خدا بردم... چرا که او دوست من بود.
اما به جای اينکه او را با صلح و آرامش تنها گذارم، تا کارش را انجام دهد، در اطراف او پرسه زدم و کوشيدم با راه و روش خودم او را کمک کنم.
سرانجام کوشيدم آنها را پس بگيرم و گريان گفتم:
چگونه می توانی تا اين حد آهسته پيش بروی؟
او گفت : "فرزندم، چه کار می توانم بکنم. تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسير خير و صلاح تو پيش بروند."
"با تامل به سخنان ديگران گوش دهيم"
روزی روزگاری کافه رستورانی بود به نام ستاره نقره ای، صاحب کافه برای جلب مشتری از هيچ کوششی فروگذار نمی کرد. اما به رغم اينکه آسايش و امکانات رفاهی مسافران را از هر حيث فراهم می آورد و قيمتهايش منصفانه و رفتارش گرم و صميمانه بود، کسب و کارش رونقی نداشت و آن طور که بايد و شايد، پولی عايدش نمی شد. از اين رو در کمال نااميدی نزد مردی دانا رفت تا شايد با پيروی از رهنمودهای او ، گره از مشکلش گشوده شود. آن مرد پس از شنيدن داستان وی گفت:" مشکل تو بسيار آسان حل می شود.تو بايد نام کافه خود را تغيير دهی." صاحب کافه گفت: "غير ممکن است، نام اينجا در طول سالها ستاره نقره ای بوده ...." مرد خردمند قاطعانه پاسخ داد: " خير، تو بايد نام آنرا پنج زنگوله بگذاری اما شش زنگوله زا به رشته ای بياويزی و بر سردر کافه ات نصب کنی."
...... به هر تقدير صاحب کافه اين توصيه را پذيرفت و آن را در بوته آزمايش گذاشت. از فردای آنروز، مسافرانی که از کنار کافه می گذشتند، وارد آن می شدند و بااشاره به اين اشتباه می گفتند : "نام کافه شما پنج زنگوله است. در حالی که شش زنگوله بر سردر آن نصب کرده ايد" اما به مجرد اينکه آنان داخل کافه می شدند، تحت تاثير فضای گرم و صميمی آنجا قرار گرفته و برای رفع خستگی چند لحظه ای درنگ می کردند. به اين ترتيب خواسته صاحب کافه که سالها آرزويش را می کشيد تحقق يافت.
"دروغگويی"
دختربچه ای عادت بدی داشت، مرتب دروغ می گفت. يکبار او به مناسبت تولدش يک اسباب بازی هديه گرفت. اين اسباب بازی سگ کوچولويی به نام برنارد بود. دختر، به منظور جلب توجه ، نزد همسايگان رفت و به آنها گفت که به مناسبت روز تولدش يک شير هديه گرفته است. در اين اثنا مادر دخترک او را به کناری کشيد و گفت:" به تو گفته بودم که ديگر هرگز دروغ نگويی. برو طبقه بالا و به خدا بگو که از کرده خود پشيمانی و با او پيمان ببند که ديگر دروغ نخواهی گفت."
دختر کوچولو به طبقه بالا رفت و دعايش را خواند و نزد مادر بازگشت. مادر گفت : " به خدا گفتی که از کرده خود پشيمانی؟" دخترک پاسخ داد : " بله، اينکار را کردم و خدا گفت که بعضی اوقات برای او هم مشکل است که سگ را از شير تشخيص دهد."
آخرين جرعه ی اين جام
سلام
شب يلدای همگی مبارک
با آرزوی بهترينها برای همه ی دوستای خوبمون.
همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه ی دلکش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
که تو را ميبرد اينگونه به زرفای خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده ی جام؟
که تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن مينگری؟
- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبی آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم.
من مناجات درختان را ، هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه ی کوه،
همه را می شنوم؛ می بينم.
من به اين جمله نمی انديشم.
به تو می انديشم.
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می انديشم.
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان!
تو بيا،
تو بمان با من ،تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو، جای همه گل ها تو بخند.
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ،تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همين يک نفس از جرعه ی جانم باقی است!
آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش !
"حسين آقا" دستورتونو اطاعت کرديم و اينجا رو واسه شب يلدا گردگيری کرديم.
خوش باشيد.
گزارش سفر يک روزه
سلام
سلام اول برای نيکان جونم که يه روز ازش دور بودم، خيلی دلم براش تنگ شده بود.
شب که رسيدم خونه، فيشتی رفتم سراغ بلاگمون.کلی ذوق مرگ شدم بابا!!
دستت درد نکنه.مو به مو.گزارش لحظه به لحظه داده بودی !!
تعجب نکنين ! رفته بودم شيراز(ماموريت يک روزه ی کاری)ها کاکو.
با تمام خستگيهاش ،خيلی خوش گذ شت .حالا که اينجور شد، منم دلم خواست که گزارش سفر و اينجا بنويسم :
"ساعت 6:45 صبح پرواز داشتيم ولی با تاخير 7:15 پريديم. از اون اول تو فرودگاه ،دلقک بازی من گل کرد تاااااااا يک نصفه شب که رسيديم. حدود 9 بود که رسيديم به محل مامو ريت. آدمهای خوبی بودند. مهربون بودند. خيلی هم تحويلمون گرفتند !!( البته يکم تعجب کرده بودند که دو تا دختر واسه ماموريت اومدن! ولی خودت ميدونی که چاره ای نبود.)
ديگه کيفامونو گذاشتيم زمين و شروع کرديم به کار(حالا يکی ندونه فکر ميکنه رفته بوديم زمين بيل بزنيم).تا 6 بعد ظهر جون کنديم ولی خدا رو شکر همه چيز رديف شد و سيستم صحيح و سالم رفت رو خط.خطها رو هم چک کرديم و خداحافظ شما.
حالا مونده بوديم که تا 11 شب که پرواز به تهران بود ، کجا ميتونيم بريم. اول رفتيم يکم خوراکی
خريديم و بعدش هم رفتيم حافظيه.خيلی جاتو خالی کردم. جای همتونو.
عجب جای معنوی و قشنگی بود. تا حالا اينقد ر تو اينجور جاها ، تحت تاثير قرار نگرفته بودم.
چون غروب شده بود ، چراغهارو روشن کرده بودندو يک موزيک آروم هم پخش ميشد.نسيم ملايمی هم می وزيد. تا رسيدم بالای آرامگاهش ناخداگاه چشمهام پر اشک شد . يک حسی بهم دست داد که نميشه گفت.براش يک فاتحه خوندم و از ته دل نيت کردم..ياد خيلی ها افتادم. ياد حرفاشون و نياتشون. قربونت برم خدا که جای حق نشستی ...
دو تا جوون اومدند کنار مقبره، دو تا گل سرخ گذاشتند روی قبرش و چشماشو نو بستند، نيت کردند و کتاب حافظ رو باز کردند.عجب صحنه ی قشنگی بود.
يک فضای خاصی داشت. دلم نيو مد عکس نگيرم.اگه خوب شد ، اسکن ميکنم و ميذارم اينجا.
خلاصه تا 8.5 اونجا بوديم و بعدش هم رفتيم يک رستوران باحال که خودمونو تحويل بگيريم.
اگه رفتی شيراز به رستوران "سارا" هم يه سر بزن.
از اونجا هم رفتيم فرودگاه و فيشتی رسيديم تهران.
قد يک هفته خسته شديم و قد يک هفته هم بهمون خوش گذشت."
و اما حافظ:
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد .......... نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر.....چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک...که کس نبود که دستی از اين دعا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو.......مباد کاتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميکشد بطرف چمن.....که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون...فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت...مگر نسيم پيامی خدای را ببرد


